درشب کوچک من........
افسوس.....
بادبابرگ درختان میعادی دارد
درشب کوچک من........
دلهره ویرانیست
گوش کن......
وزش ظلمت رامیشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن......
وزش ظلمت رامیشنوی؟
درشب اکنون چيزي می گذرد
ماه سرخ است و مشوش
وبراین بام که هرلحظه دراوبیم فروریختن است
ابرها همچو انبوه عزاداران لحظه ی باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای و پس از آن هیچ
پشت این پنجره شب داردمی لرزد
وزمین داردباز می ماند ازچرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من وتوست
ای سراپایت سبز
دستهایت راچون خاطره ای سوزان
دردستان عاشق من بگذار
باد ما را باخود خواهدبرد
باد ما را باخود خواهدبرد



