
کاش می شد بر جـــــهان خندید و رفت...
دل ز دنیــــــــا کند و تنــــــها دید و رفت...
کاش می شد چشم خود بست از جهان
فارغ از دنیا دمی خـــــــــــوابید و رفت...
کاش می شد هر عمــــــــل از یکدگـــر
با ترازوی خــــــــــــــدا سنجید و رفت...
کاش می شد دور از این جنگ و جـــدال
با محبـــــّـــت روی هم بوسید و رفت...
کاش می شد در پی رویی ز دوســــت
یک نشان از خــانه اش پرسید و رفت...
کاش می شد جای خون و اه و درد
عطر مهر و ســـــادگی بوئید و رفت...
کاش می شد از صـــــفات خوب و نیک
پس محبـــــــــت را فقط قاپید و رفت...
کاش می شد درد دنیـــــــــا را به دل
نه فقط با دیـــــــدگان فهمید و رفت...
کاش می شد تک گل زیبای عشــــق
زین همه گلهای زیبـــــا چید و رفت...
کاش می شد شعر دریــــــــا را پیام
بهر صلــحی در جهان نامید و رفت...
....................
چرا هر بنده عزم جنگ کرده؟
مگر کَس جای کَس را تنگ کرده؟
که هر کَس گوشه ای با لشکر خویش
به قصد دیگری اهنگ کرده؟



