جوان دلش گرفت....
از تنهایی اش ... از فریادش که در گلو شکست...از تحمل دردی غریب یا شایدم قریب...
از مترسکای پیر ...از آشنایانش........................................................................
و خدا که مدتهاست برایش سکوت تجویز کرده....
از اینکه آب میشود... کم میشود ...و رو به اتمام است!
از این که نمی خواهد مثل دیگران باشد... از این روزهای خاکستری و سرد...
از اینکه همه او را دلمرده بخوانند...!
از گذر زمان...که بی رحمانه می چرخد و جوانی اش را می بلعد...!
جوان گریه میکند...
سکون دوایش نیست... به خدا ..!
حقش این نیست...او این را نمیخواهد...چرا من...چرا او ..اصلا چرا ما...؟
جوان خسته شده ...
از اینکه داخل اتاق حبس باشد...از اینکه با میگرنی اوت کرده به سر کار برود...!
از اینکه زخم زبان بشنود از دوست و آشنا...
جوان دلش درد و دل میخواهد...
سنگ زیاد است که به پای لنگش خود بنماید...!
اما کجاست سنگ صبور کجاست دلخوشی...
برای او زود است ...
جوان ازجوانی اش دور شده و دیر...!
جوان شکست ...
به خدا قسم من شکستنش را دیدم وقتی که در جمع اشکی در چشمانش میدرخشید.




