
اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته
داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟
گفت
: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستمگفتم
: تا هميشه پيشم ميمونيگفت
: آرهگفتم
: باهام بازي ميکني؟گفت
: نهگفتم
: واسه چي؟گفت
: من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنممن هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت
: هنوز گريه نکنگفتم
: واسه چي؟گفت
: هنوز وقتش نرسيدهمن هم بيشتر گريه کردم
یکی
اومد منو بغل کرداون گفت
: ميدوني اين کيه ؟گفتم
: نهگفت
: اين مادرتهگفتم
: مادر چيه؟گفت
: مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيهگفتم
: باهام بازي ميکنه؟گفت
: آرهگفتم
: من مادر رو بيشتر دوست دارم تا توگفت
: ولي...گفتم
: ولي چي؟گفت
: اون تو رو تنها ميزارهگفتم
: نه اون منو دوس داره تنهام نميزارهگفت
: تنهات ميزاره
منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد
اون گفت : اين رو ميشناسي؟
گفتم : نه
گفت : اين پدرته
گفتم
: پدرگفت
: آرهگفتم
: اين کيه ؟گفت
: اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت دارهگفتم
: باهام بازي ميکنه؟گفت
: اره ولي آخر تنهات ميزارهگفتم
: تو دروغ ميگي اون منو دوست داره
ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد
گفت : ميدوني اين کيه؟
گفتم : نه
گفت : اين خواهرته
گفتم
: خواهرگفت
: آره خواهر هم راز هم درد هم بازيگفتم
: اين پيشم ميمونهگفت
: نه اين هم تنهات ميزارهگفتم
: آخه چرا ؟اون که منو دوست دارهگفت
: همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارمگفتم
: نهوبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد
گفت
: ميدوني اين کيه ؟گفتم
: اين همونيه که منو تنها نمي زارهگفت
:نه اون هم و رو تنها ميزارهگفتم
: نه نه نهگفت
: اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبندگفتم
: چرا؟گفت
: تنهات ميزاربعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم
ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن
تا روزي که
....
داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم
روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم
روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد
وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقتی نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم
....ديدم يکي بهم گفت
: این هم تنهات ميزارهآره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره
گفتم
: اون که دوستم دارهگفت
: اين دليل موندن نيستمن هم اون گل رو از اون گرفتم
هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ
کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدايي ميترسيدم خيلي
....روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود
وقتي نامه را باز کردم نوشته بود
تو تنهاترينيبه خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود
اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت
گفت
: ديدي گفتم باتو نميمونهمن هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم
گفتم
: تو که تنهام نگذاشتيگفت
: آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارمگفتم
: تو کي هستي؟گفت
: غمگفتم
: غمگفت
: آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزارهاشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه
اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود
.....



